|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
خواب دیدم
در سرزمینی به خون کشیده و کبود
کمی خورشید شده ام
کمی پرنده
کمی بهار
کمی انار
کمی چشمه
در حاشیه گندمزار
و چکاوکی کوچک
که جفتش را زنده به گور کرده اند
++++++
دیگر به دایره های سرخ نمی اندیشم
تو هم لطفآ کمی جوانه بزن
این شبها
صدای سگهای آبادی
و بوی آدم های سوخته بیداد می کند
سقوط فرشته های بی بال
بهت را بر لبهایم
و وحشت را بر چشمانم می نشاند
کنار دیواری سیاه
خفاش های عریان تکثیر می شوند
و سایه ای بی ســــــر
تکرار می کند
- زندگی باید کرد - .
مثل عقربه های ساعت
مدام تکرار می شوم در خودم
دایره فکرم چقدر خسته است
این علامت های منظم را
چه دستی گرداگرد من نگاشته ؟
تکرار روشنائی
تکرار شب
این نمایش مسخره تا کی اجرا می شود ؟
کاش عقربه ها آرام تر بنوازند
یا گوشه ای دنج کمی بیارامند
تا پلک ها روی ساکت چشمهایم لحظه ای بیاسایند
این صدا به سوی کدام سرما می برد مرا ؟
اگر خود را در این دایره دفن کنم چه می شود !
یا سرمائی را که به تدریج در خود گرفته ام پس ندهم ! ! !
آیا توانائی یخ بستن را دارم ؟
ساعت چند است ؟
کجای زندگی ام من ؟
پرم از کلمه ها و صداها
دو باره عقربه به علامتی دیگر می کوبد مرا
حالا
مثل پروانه ای دور خون خود پرپر می زنم
آنقدر می چرخم
تا با گرمای خونم
یخبندان تمام می شود
به آغاز یک رهائی بزرگ می رسم
رقص خون روی یخ
و
شعر تصویر می شود
تماشاچی ها کف می زنند .
|
|