|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
دور اول را که زدم
حلقه ها بزرگتر شدند
و ساعت کهنه دیوار
خسته از عقربه ها
با آلزایمری ناگهانی
حافظه اش را از دست داد
بعد از آن زمان بیراهه می رفت
و تمام آرزوهایم
سنگ بزرگی شدند برسرم
از خط کشی های خیابان که بیرون آمدم
معنی فاصله را فهمیدم
حالا
مثل چهره کسی شده ام
پس از بازجوئی های غافلگیرانه
دهانم رو به آسمان عوعو می کند
چشمانم باران را می بلعد
تا هرگز گریه نکرده باشد
به سرعت تکاپوی دیگری آغاز می کنم
ابتدا از رنگ آبی به جای قرمز
از سبزی چند درخت به جای سیاه
از تجسم آتش در یخبندانی سفید
می خواهم پا به بیداری کوچکی بگذارم
تا مرگ را عادت نکرده باشم
از کشتی غرق شده می گذرم
با صدای رودخانه ای که هنوز جاریست می روم
آواز کودکی ام را می شنوم
پر از بادبادک و پرواز
و ناگهان
عکس سایه خمیده ای در آب
کنار شعر تازه ای زیر افسون مهتاب.
|
|