|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |

بهار
در برابر چشمم شکل می گیرد
ماهی
از اینهمه شگفتی
بی تاب در تنگ بلور
کوچه ها
سراسر شور و شوق و نور
و من تنها
در ازدحام آهن و آدم گم
پرسه زنان به سمت گریزگاه همیشگی
با یاد هیاهوی دستانت
نجیبانه به دامان زمین چنگ می زنم
شاید لابه لای شاخ و برگ گلهایش
جوانه ای روییده باشد
همچون عطر نفس دوست
* * * *
وای . . خدای من
انگار
همگام با بهار
بذری از خاک وجودم سرک می کشد
با توام رفیق
این احساس غریب را می شناسی ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
او رفت
با تمام خاطره های بزرگم
من جا ماندم
که کوچک ترین خاطره او بودم
|
|