|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
نمیدانم
نمیدانم چرا
پاهایم به سوی هدفی می دوند
اما به نقطه دیگری می رسند
قلمه می زنم خودرا به شاخه های زندگی
دریغا هیچ سیب سرخی نمی رو ید
. . . . . . . . . . . . . . . . . .
تا کی
تیشه به ریشه ام می زنی . . رفیق !
زیر آفتاب زلال تابستان
سایه سار کسانی بودن
بهتر از آنکه با شاخه های خشکم
گرم کنی اجاقی را
لحظه ای
روزی
ببین دورترها
به شوق رسیدن به سپیده دم
آسمان ستاره های رنگ پریده اش را با چنگ و دندان گرفته و
دارد از شب جدا می شود .
|
|