|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
تا مدادم هنوز می نویسد
تا هنوز شب
بیرون نرفته از لایه های مرموز اشیاء
کنار بوی سوخته شانه هایم بنشین
وقتش رسیده که داغی گریه هایم
با بالا رفتن از درخت و دیوار و جهنم
ترا به همهمه ای برساند در میدان وسط شهر
جائی که
شعر من و نام تو
از نوک هر صلیب ِ به دار آویخته شده
زیارتگاه قافلة ستارگان است .
|
|