|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |
ناباورانه
کنار یکدیگر ایستاده ایم و
بی امان درد را گریه می کنیم با صدای بلند
دردی که هنوز... هر لحظه می سوزاندمان بی مجال
امید ِ تسکینی ؟ ...کی؟ .... کجا ؟.....
بی هیچ جرم و خطا
شرافتمندانه
تجربه می کنیم دوزخ را .
|
|