|
بانوی پنجره های بی تاب
|
||
|
اشعار و نوشته های خودم |

اسب را زین کردیم
هرکدام
تک سواری گشتیم در ره آزادی
تو کنار من و من یاور تو
وقت یکسان شدن باورهاست
با توام طفلک فردا سازم
با توام همسفر و همره و هم آوازم
خیز تا خوشه بذری که رسیده ست بچینیم
خیز تا خانه آزادی بی سقف بسازیم
خیز تا ثبت کنیم لحظه پرواز و رهائی
و بدین خیزش تاریخی و اعجاز بنازیم
......................
اسب را زین کردم
نک سوارم من و همراه توام
دشمن ِ دشمن تو هم نفس و یار توام
خیز تا قائله پایان گیرد
خیز تا این وطن ویرانم
از صدای قدم ات جان گیرد
خیز تا ظلمت و درد
در همین لحظه جادوئی پایان گیرد
..................
اسب را زین کردیم
من و سهراب و ندا ها
شده ایم همسفر و هم آواز
پس از آن شام سیه
باز کن پنجره را
صبح زیبای بهاری ست به فصل ِ پائیز
وقت بشکفتن و پرواز و رهائی ست
هم کلاسی برخیز
هم کلاسی برخیز
هم کلاسی برخیز
خویش را باور کن .
|
|